خرید بک لینک
دوست دارم وقتی شدت گریه داره صحبتام و قطع میکنه داد بزنم بسه علی ! بیا بیرون و تمومش کن این بچه بازیا رو . اما نه گریه ای دارم ، نه صحبتی ، و نه حتی علی ای . منِ من گمشده ، شما ندیدینش ؟

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

(نگار با عصبانیت تایپ میکند) : "من به دردت نمیخورم چون حتی بلد نیستم خندیدن و امتحان کنم نگار" بهتره به جاش اینو اضافه کنی به حرفات .*

(نگاه کلافه ی علی . چندثانیه مکث میکند و شروع به تایپ میکند) : حالا پشت اون ستاره ی آخر جمله ت نقطه ست یا دونقطه ؟

(اخم و فکر کردن نگار برای متوجه شدن منظور علی . سرش را آرام تکان میدهد و با همان عصبانیت لبخندش میگیرد) : نقطه نقطه..

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

مربی برای حضورغیاب آروم اسم مجید رو گفت . همه ساکت شدن . گفتم خیلی وقته که دیگه نیست ، بعیدم میدونم دوباره بیاد . بعد روم و کردم اونور و با توپ یواش یواش رفتم اونور زمین .

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

وسط خندیدنای بعداز ظهر افتادن لبخندام . بی اختیار وسط حرفام نقطه اومد ، انگار که یکی چراغ و خاموش کرده باشه . نشستم به جمع کردن خودم ، دست بردم عوض کنم ماجرا رو ، دست داشتم ولی نداشتم . مکث کردم ، زور زدم ، مردم ، نشد ، شب شد یهو ولی شب نبود . به رو نیاوردمش ، دوباره وایسادم رو پاهام . من وسط خندیدنای بعداز ظهر خواستم ادامه بدم ، خواستم بمونم اما ، بودم ولی.. آخ . خاموش نکن اون چراغو .

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او ، به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایمخیالات همه عالم اگر چه آشنا داند ، به خون غرقه شود ولله اگر این راه بگشایممنم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ، ز من گر یک ن

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

میون کتک خوردنای دیشب جلوی سالن بیلیارد یاد تو افتادم . سرم و با دستام گرفته بودم و فقط داشتم نگاه میکردم . این نگاها تنها چیزایین که ازم موندن مجید . دستام کثیف شدن ، واقعیتا میان کثیفم کنن ، کودکانه ها جاشونو میدن به بزرگ شدن ، فعلاها میشن خداحافظی و تو ، جات و میدی به عکسا.. آدما میذارنت رو طاقچه مجید . مرد میخوان بسازنن ازم ، دشنه هاشون تیزه و نگاها چپ ، واقعیتاشون رو به رومه.. فقط کاش ایندفعه تو قلبم بخوره مجید .

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

دیوار حاشا بلنده دورت بگردم . انقدر نپرس حالمُ ، می افتما من . نباید بپرسی ، نباید بذاری ، پسرا که نباید گریه کنن .

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

<< نه نگو لطفا . تو خیلی هم خوبی ، مشکل منم . نمیدونم چطوری حرفم و بزنم . کلمه ندارم ، کلمه هام و جا گذاشتم با خودم . مشکل منم همیشه . این حال خوب زیاد تو برای من اصلا خوب نیست ، مثل اینه که ریه هام و از عسل پر کرده باشن.. این حال منم برای خودت خوب نیست . من.. ما نمیتونیم به زور به کسی زندگی رو هدیه بدیم.. من.. نمیدونم چطوری بگم . ببخشید.. با اجازه >>

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

من برای آمرزش نمیجنگم آقا . من دردای خودمُ دارم، چیزایی که نه با بخشیدن آروم میشن و نه حتی با انتقام . اینطوری طلبکارانه نگاه نکن بهم .

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

شاهد بودن، انتظار، علم به اینکه سهمت فقط نگاه کردنه، خو گرفتن به ادات حصر و نباید های زیاد، یه وقت خودت رو قاطی نکنی، دردتی که مختص به توعه نباید کسی رو اذیت کنه . تا حدی نزدیک باش که ریشه ندوونی، اگه

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی